تبليغاتX
یادداشت های یک دایره ی کامل
مانده ام با این همه بدبختی.
تازه اول تمام مشکلات است و معلوم نیست تا کجا بتوانم تحمل کنم.
اعصاب به لجن کشیده و قطعی برق و گرمای کلافه کننده هم که مزید علت.
دستم به کار نمیرود و ساعت انفجار نزدیک است. چقدر بدم می آید از خودم اگر دل ناراحتی از دیگران را با تو تقسیم کنم.
از این همه دخالت لجم میگیرد و تنفر است که انباشته میشود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت توسط حسین |

اول.
من و معصومه عقد کردیم.
دوم.
تبریک به مجاهدتمان.
سوم.
معصومه هنوز خواب است که اینها را مینویسم و از من خواسته که نیم ساعت دیگر بیدارش کنم و میدانم که نمیخواهم بیدارش کنم چونکه لج کرده ام و باید خودش بیدار شود و دیر بیدار شود تا دل من خنک شود.
چهارم.
میخواهم بنویسم و سرم را بیندازم پایین و بپلکم در زندگی و نوشتن و خواندن.
پنجم.
دلم برای زنم تنگ شده.
ششم.
او از من خوشش نمی آید. اینطور که میگوید.
هفتم.
فقط محض هفت بودنش نوشتم.


+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت توسط حسین |

کسی کمکم کند که معصومه و پدر و مامان گیر به گیراندن سیگار ندهند

و بگذارند این نره خر ۷۰۰ ساله

کمی به کوچکی دنیا فکر کند

به هویج و ترانه

و

نگرش های فمینیستی خود را

استفراغ کند به آینه

.

.

.

.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت توسط حسین |

 این همه... 

                 همه  

و

 ما که میشویم بغض و گریه لحظه ای

این همه...

             همه

و

تو که پاره ای

دل

 و

 که مرده شد

دلت

دلم

برای تو

که میکنی جان

و

جان میکنی

و

ایثار جان

میکنی به من

آنهمه سپید و رقص و عاشقی 

و

سرد من که میشود

خدا

و

سرد تو

.

.

.

وای بیکس یگانه آنهمه ترانه عاشقانه از تنت

که میزند سرت بر سرم و

تو

بر همه نشانه ها خسته ای و عاشقی و

هی

 هی

 در سرم نگاه تو

که میکند جان بر تنم

و

لحظه ای قداستت

قداستم

میخروشدم بر هزار لکاته ای

که تیغ میزدت

زدم

آن کسی که لحظه ای بر تو بود با همه دلیریت و

اخفشم

منم

خودم

که آن همه

بزم

که میدهم تکان به سر

 و

تو

آن همه رنگ عاشقانه ای که میشکست

بر سرم

و

و تو که ابلهی

ابلهی

ابلهی

ابلهی

.

.

.

ابلهم

بمان

بمان

که مانده ام...

آخ...

مانده ام...

چ

ق

د

ر

خ

و

ب

ی

و

ه

م

ه

ت

ر

ا

ن

ه

ا

ی

ی

.

.

.

.

.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط حسین |

اتوبوس شب واژه آشنای کسانیست که ساعتها ایستادن ر ا میفهمند...اتوبوس شب قشنگترین رویای کسانیست که از تمام ماشینها جا مانده اند...میدانم...اتوبوس شب هدیه خدا به تمام کسانیست که تنها و نا امید چشم به جاده دوخته اند...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط حسین |

این کشور یکی از همین روزا یکی از همین روزای عادی منفجر میشه.... ایمان دارم ...و بعد من میمونم و معصومه و یه خونه چهار طبقه  کنار قشنگ ترین جنگل دنیا ...

طبقه اول     زهره بهرامی عباس شیرزادی

طبقه دوم    ناهید فلاحتی داریوش تقدسی مهدی تقدسی علی تقدسی

طبقه سوم  معصومه و من

طبقه چهارم  احسان و....

.

.

.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط حسین |

در چنین سکوتی و بر صفحه ای چنین سپید یاد توست که مینوازدم و آخر میشود این نگاهم بر سپیدی و سیاه میکنم تمام سپیدی ها را به میمنتت که سپیدی دیرین این احساسی و تمام زیبایی ها ...

برای تو که بهاری و بهانه بر تمام احساسم بارش سبز ابدیتی را میسرایم که انگار دیر زمانی است در گوش جهان پیچیده و رقص میکند به کمال انحنای دایره ای یکساله که ماییم.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت توسط حسین |

دارم فکر می کنم

 اگه یه روز دیگه ریاضی یا فیزیکی نباشه که نخونم(!)

 چطور انگیزه پیدا می کنم

 واسه نوشتن...

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت توسط معصومه |

انجمن برای پاکسازی تمامی مصادیق غیر روشنفکرانه از ذهن تاسیس شده بود و برای شروع ابتدا حول و حوش مقداری پول باید پرداخت میکردیم و نگران می ایستادیم توی صف که البته این نگرانی امتیاز داشت ، یعنی هرچه نگران تر بودی و بیشتر حرص میزدی برای دخول در اتاق پاکسازی امتیاز بیشتری جمع میکردی و البته بدبختانه گاهی اوقات اضطراب برای بعضی از رفقا گران تمام میشد و اسهال و بدبختی و ...

کسایی که میرفتن تو باید کلیه مسائل مبتلا به خردسالی تا بزرگشالیشون رو مینوشتن و  مصاحبه کننده و دست اندرکاران انجمن شروع میکردن به برداشتن قدم های بزرگی برای استحاله فکریشون و بالاخره دست آخر طرف روشنفکر روشنفکر از در سمت راست بیرون میومد و داد میزد :

زنده باد روشنفکری و علی الخصوص روشنفکرهای متعهد و سیگاری و زن باز...

و البته توی مانیفست انجمن تاکید شده بود که تاکید کلام باید بیشتر روی (( روشنفکر )) و (( زن باز )) باشه و دیگه عادت ما شده بود که توی صف این جمله رو با تاکید بر روی (( روشنفکر )) و (( زن باز )) با خودمون تکرار کنیم .

 اتفاق افتاده بود که یک نفر مجبور میشد پنج ، شش بار از در سمت راست بیرون بیاد و همین جمله رو بگه و رد بشه ، مسئول تایید یا رد گاو بزرگی بود که انتهای سالن مشغول چریدن بود و اگه بعد از گفتن جمله دمش را تکان میداد و ماغ میکشید طرف قبول بود و اگر فقط دم را تکان میداد یا فقط ماغ میکشید روشنفکر ما که حالا استحاله گرانقدر فکریش کلامش رو پر طمطراق کرده بود مجبور میشد که دوباره داخل شود و مجدداً بیرون بیاد و اگه گاو بزرگ انتهای سالن کار خاصی نمی کرد یعنی به عبارت دیگه نه دم تکان میداد و نه ماغ میکشید مشخص میشد که هنوز یاخته های فرهیخته در ذهن نویسنده مزبور اونقدر دچار خلجان روحی نشدن که بشه از اون شخص یک روشنفکر متعهد و سیگاری و زن باز ساخت و شخص دوباره به انتهای صف میرفت و  دوباره سیگار و سیگار و سیگار ...

البته گاهی اتفاقات بامزه ، روشنفکرانه و پیش بینی نشده ای هم رخ میداد ، مثلاً وقتی که برای اولین بار گاو انتهای سالن در حین خروج احمد علی ، نویسنده ای که میخواست مدرن باشد ،تلنگش در رفت و صدای بلندی  در سالن پیچید ، یکدفعه همه سالن ساکت ساکت شد ، چند ثانیه ای گذشت ، برگشتم به نفر پشت سرم که همیشه احمد علی بود نگاه کردم و دیدم کسی نیست ، بنده خدا  احمدعلی رنگ از رخسارش پریده بود و داشت میلرزید که مبادا توهین بزرگی به جامعه روشنفکری کرده باشه که یکدفعه بلندگوی سالن اعلام کرد :

((آرامش خودتون رو حفظ کنید ، انجمن نویسندگان و روشنفکران و متفکرین و متالهین و معتمدین و متمدنین و متشخصین و دیگران ،وارد شور میشن برای تحلیل اتفاقی که رخ داده ))

و چیزی نگذشت که جماعتی هلهله کنان بیرون ریختن و احمد علی رو سر دوششون گرفتن و به عنوان چهره ماندگار روشنفکری انتخابش کردن و نمیدونستن احمدعلی بینوا اصلاً اخته شده و توان (( زن باز )) بودن رو نداره و گاهی فقط اداش رو در میاره و به همین خاطر هم همیشه انتهای صفه و هر چی تلاش کردم به ستاد بررسی شکایت و ادعاهای روشنفکران محترم برم و بگم که احمدعلی چه مشکلی داره ، نشد که نشد و این شد که  از اون به بعد همیشه انتهای صف روشنفکری می ایستم و از دور غبطه غلیظی میخورم به حال احمدعلی چهره ماندگار روشنفکران متعهد و سیگاری و زن باز ...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت توسط حسین |

 

...ریاضی فیزیک/ و حروف در همی که بی دغدغه / سپیدی کاغذ را / به اشغال خویش در می آورند/ و باکشان نیست/

تلاش طاقت فرسایی است / برای ایکس و وای ها / اگر بخواهند/ برای یکبار هم که شده / اثبات نشوند / و آنقدر تلاش نمی کنند / که پناه می برم به واژه /

وقتی می بینم / n1  و n2 وn3  / همه / مقادیر "صحیح" هستند / و وقتی تانسور ها/ مساوی چیزی می شوند / که شبیه من نیست / و نمی فهمم چرا / وقتی ذره ای در جعبه ای با طول اضلاعی /گیرم متفات / محبوس است /با تابع موج / توصیف می شود/

و می بینم / ریاضی فیزیک / بلایی سر بشریت می آورد/ که حتی فرق احساس را  با ذره / نمی فهمد / و فکر می کنم / این اواخر / چقدر دانشجویان فیزیک / زیاد شده اند...

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت توسط معصومه |