و بگذارند این نره خر ۷۰۰ ساله
کمی به کوچکی دنیا فکر کند
به هویج و ترانه
و
نگرش های فمینیستی خود را
استفراغ کند به آینه
.
.
.
.
همه
و
ما که میشویم بغض و گریه لحظه ای
این همه...
همه
و
تو که پاره ای
دل
و
که مرده شد
دلت
دلم
برای تو
که میکنی جان
و
جان میکنی
و
ایثار جان
میکنی به من
آنهمه سپید و رقص و عاشقی
و
سرد من که میشود
خدا
و
سرد تو
.
.
.
وای بیکس یگانه آنهمه ترانه عاشقانه از تنت
که میزند سرت بر سرم و
تو
بر همه نشانه ها خسته ای و عاشقی و
هی
هی
در سرم نگاه تو
که میکند جان بر تنم
و
لحظه ای قداستت
قداستم
میخروشدم بر هزار لکاته ای
که تیغ میزدت
زدم
آن کسی که لحظه ای بر تو بود با همه دلیریت و
اخفشم
منم
خودم
که آن همه
بزم
که میدهم تکان به سر
و
تو
آن همه رنگ عاشقانه ای که میشکست
بر سرم
و
و تو که ابلهی
ابلهی
ابلهی
ابلهی
.
.
.
ابلهم
بمان
بمان
که مانده ام...
آخ...
مانده ام...
چ
ق
د
ر
خ
و
ب
ی
و
ه
م
ه
ت
ر
ا
ن
ه
ا
ی
ی
.
.
.
.
.
طبقه اول زهره بهرامی عباس شیرزادی
طبقه دوم ناهید فلاحتی داریوش تقدسی مهدی تقدسی علی تقدسی
طبقه سوم معصومه و من
طبقه چهارم احسان و....
.
.
.
برای تو که بهاری و بهانه بر تمام احساسم بارش سبز ابدیتی را میسرایم که انگار دیر زمانی است در گوش جهان پیچیده و رقص میکند به کمال انحنای دایره ای یکساله که ماییم.
اگه یه روز دیگه ریاضی یا فیزیکی نباشه که نخونم(!)
چطور انگیزه پیدا می کنم
واسه نوشتن...
انجمن برای پاکسازی تمامی مصادیق غیر روشنفکرانه از ذهن تاسیس شده بود و برای شروع ابتدا حول و حوش مقداری پول باید پرداخت میکردیم و نگران می ایستادیم توی صف که البته این نگرانی امتیاز داشت ، یعنی هرچه نگران تر بودی و بیشتر حرص میزدی برای دخول در اتاق پاکسازی امتیاز بیشتری جمع میکردی و البته بدبختانه گاهی اوقات اضطراب برای بعضی از رفقا گران تمام میشد و اسهال و بدبختی و ...
کسایی که میرفتن تو باید کلیه مسائل مبتلا به خردسالی تا بزرگشالیشون رو مینوشتن و مصاحبه کننده و دست اندرکاران انجمن شروع میکردن به برداشتن قدم های بزرگی برای استحاله فکریشون و بالاخره دست آخر طرف روشنفکر روشنفکر از در سمت راست بیرون میومد و داد میزد :
زنده باد روشنفکری و علی الخصوص روشنفکرهای متعهد و سیگاری و زن باز...
و البته توی مانیفست انجمن تاکید شده بود که تاکید کلام باید بیشتر روی (( روشنفکر )) و (( زن باز )) باشه و دیگه عادت ما شده بود که توی صف این جمله رو با تاکید بر روی (( روشنفکر )) و (( زن باز )) با خودمون تکرار کنیم .
اتفاق افتاده بود که یک نفر مجبور میشد پنج ، شش بار از در سمت راست بیرون بیاد و همین جمله رو بگه و رد بشه ، مسئول تایید یا رد گاو بزرگی بود که انتهای سالن مشغول چریدن بود و اگه بعد از گفتن جمله دمش را تکان میداد و ماغ میکشید طرف قبول بود و اگر فقط دم را تکان میداد یا فقط ماغ میکشید روشنفکر ما که حالا استحاله گرانقدر فکریش کلامش رو پر طمطراق کرده بود مجبور میشد که دوباره داخل شود و مجدداً بیرون بیاد و اگه گاو بزرگ انتهای سالن کار خاصی نمی کرد یعنی به عبارت دیگه نه دم تکان میداد و نه ماغ میکشید مشخص میشد که هنوز یاخته های فرهیخته در ذهن نویسنده مزبور اونقدر دچار خلجان روحی نشدن که بشه از اون شخص یک روشنفکر متعهد و سیگاری و زن باز ساخت و شخص دوباره به انتهای صف میرفت و دوباره سیگار و سیگار و سیگار ...
البته گاهی اتفاقات بامزه ، روشنفکرانه و پیش بینی نشده ای هم رخ میداد ، مثلاً وقتی که برای اولین بار گاو انتهای سالن در حین خروج احمد علی ، نویسنده ای که میخواست مدرن باشد ،تلنگش در رفت و صدای بلندی در سالن پیچید ، یکدفعه همه سالن ساکت ساکت شد ، چند ثانیه ای گذشت ، برگشتم به نفر پشت سرم که همیشه احمد علی بود نگاه کردم و دیدم کسی نیست ، بنده خدا احمدعلی رنگ از رخسارش پریده بود و داشت میلرزید که مبادا توهین بزرگی به جامعه روشنفکری کرده باشه که یکدفعه بلندگوی سالن اعلام کرد :
((آرامش خودتون رو حفظ کنید ، انجمن نویسندگان و روشنفکران و متفکرین و متالهین و معتمدین و متمدنین و متشخصین و دیگران ،وارد شور میشن برای تحلیل اتفاقی که رخ داده ))
و چیزی نگذشت که جماعتی هلهله کنان بیرون ریختن و احمد علی رو سر دوششون گرفتن و به عنوان چهره ماندگار روشنفکری انتخابش کردن و نمیدونستن احمدعلی بینوا اصلاً اخته شده و توان (( زن باز )) بودن رو نداره و گاهی فقط اداش رو در میاره و به همین خاطر هم همیشه انتهای صفه و هر چی تلاش کردم به ستاد بررسی شکایت و ادعاهای روشنفکران محترم برم و بگم که احمدعلی چه مشکلی داره ، نشد که نشد و این شد که از اون به بعد همیشه انتهای صف روشنفکری می ایستم و از دور غبطه غلیظی میخورم به حال احمدعلی چهره ماندگار روشنفکران متعهد و سیگاری و زن باز ...
...ریاضی فیزیک/ و حروف در همی که بی دغدغه / سپیدی کاغذ را / به اشغال خویش در می آورند/ و باکشان نیست/
تلاش طاقت فرسایی است / برای ایکس و وای ها / اگر بخواهند/ برای یکبار هم که شده / اثبات نشوند / و آنقدر تلاش نمی کنند / که پناه می برم به واژه /
وقتی می بینم / n1 و n2 وn3 / همه / مقادیر "صحیح" هستند / و وقتی تانسور ها/ مساوی چیزی می شوند / که شبیه من نیست / و نمی فهمم چرا / وقتی ذره ای در جعبه ای با طول اضلاعی /گیرم متفات / محبوس است /با تابع موج / توصیف می شود/
و می بینم / ریاضی فیزیک / بلایی سر بشریت می آورد/ که حتی فرق احساس را با ذره / نمی فهمد / و فکر می کنم / این اواخر / چقدر دانشجویان فیزیک / زیاد شده اند...