تبليغاتX
یادداشت های یک دایره ی کامل
 بغض کردم. از این همه ناتوانی.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت توسط حسین |

جهان من

چه کوچک شده است

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت توسط حسین |

خسته و بی رمق دوباره تصویر روبروی خودش را دید،

و با خودش اندیشید که

شاید چاره در پاک کردن

سایه ای از روی دیوارهای این شهر است

.

.

.


+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت توسط حسین |

این روزهای پر تلاطم عجب میگذرند...و ما همچنان با شتاب پیر می شویم

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت توسط حسین |

حافظ این حال عجب با که توان گفت...؟

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت توسط حسین |

من اتفاقا خوشحالم که هر روز زخم دیگری به من بزنی، فکرش را هم نمی توانی بکنی که در زجرهایی که به من می دهی چه لذت سکر آوری نهفته است که تو به معنای واقعی کلمه از آن محرومی، میفهمی؟ من چیزی دارم از آن خود، و تو هیچ دخلی به آن نه تنها نداری بلکه نمی توانی داشته باشی، یعنی نمی خواهم یا به قول خودت صلاح نمی دانم برایت که داشته باشی. این لذت که من با تمام ضعیف بودنم در برابر تو توانسته ام از چیزی محرومت کنم و از جایی به بیرون پرتابت کنم، حال خوشی را به من تزریق می کند که بعید می دانم تو در بارگاه کبریاییت آن را داشته باشی. من خلوتی دارم از آن خودم که تو و تمام عمله و اکره ات هیچ راهی به آن نداری. نه اینکه نخواهی، اتفاقا خیلی هم می خواهی اما نمی توانی، من، این من ضعیف و تنها وخسته بی امید، امکان صرف یک فعل را از تو گرفته ام آقای قدرتمند و تا امروز در دل شعله کوچک لرزانی را روشن نگاه داشته ام.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت توسط حسین |

من دیگر نه به خودم و نه حتی به هیچ کس دیگری قصد امیدوار ماندن ندارم، چطور بگویم، یکطور مرگ تدریجی را برای خودم تجویز کرده ام که تا چند صباحی نه کامل مرا از زندگی جدا کند و نه به آن بچسباند، راستش را بخواهید در تلاش هستم که نوعی نگاه توام با تمسخر یا طنز را  چنان در خودم پرورش بدهم که نسبت به اتفاقات دور و برم بی حس بشوم. یعنی ببینیم و بشنوم و لی زجر نکشم. فقط نظاره گر باشم و رد شوم بدون درد بدون رنج بدون دست و پا زدن های دردناک


+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت توسط حسین |

سکوت

یک روز صبح بود که مثل همه روزهای دیگر بلند شد،آفتاب هنوز کاملا خودش را ولو نکرده بود توی حیاط،  قبل از اینکه به سراغ دستشویی و مسواک برود مدتی در رختخواب نشست. تصمیم خودش را گرفته بود و دیگر نکران چیز خاصی نبود. هیچ جای قانون به ممنوعیت رفتار او اشاره ای نشده بود. با خودش فکر می کرد که او در واقع هیچ کاری نکرده و هیچ دلیلی ندارد که کسی بخواهد او را اذیت کند.

 زمانی که ابتدای کوچه محل کارش  یک کارگر شهرداری در آتش سوزی سوخته بود و در حالیکه هنوز بوی گوشت سوخته کارگر بیچاره در هوا پخش بود ماموران آتش نشانی تصمیم گرفته بودند از محل  آتش سوزی دورتر شوند که مبادا انفجاری رخ بدهد، احساس آشوب دلش ناگهان چنان بی نهایت شد که با زانو به روی زمین افتاد و همانجا میان مردم شروع کرد به عق زدن. اوائل استفراغ دوباره شروع کرده بود به خجالت کشیدن اما رفته رفته و هر چه که گذشت این احساس از بین رفت و به جایش نوعی احساس عجیب که چیزی شبیه مسرت ناشی از یک خواب عمیق بود به او دست داد انگار احساس دلتنگی غریب این سالهایش با این استفراغ رفع شده بود.

 مهمتر از همه اینکه در همان حال استفراغ متوجه شد که دیگر از مردم نمی ترسد انگار حالا و پس از این استفراغ برای خودش هویتی دست و پا کرده بود و می توانست سرش را بالا بگیرد، به طرز غریبی احساس آرامش می کرد. از آن روز بود که  تهوع دیگر تبدیل شده بود به بک عادت، عادت لذت بخشی که باعث می شد همواره عده ای دور او جمع شوند و محتویات معمولا زرد و قرمز معده اش را ببینند و آنقدر بمانند تا این حالت برطرف شود و او به راه خودش ادامه دهد.

بعد از گذشت مدتی این اتفاق ابعاد جدیدی پیدا کرده بود، دیگر یک استفراغ ساده نبود، تبدیل شده بود به یک طور تشخص. این استفراغ های روزانه آنقدر زیر دندانش مزه کرده بود که دیگر هر روز صبح خودش بدون اینکه حالت تهوع داشته باشد می نشست سر چاه توالت و  انگشت می انداخت ته حلقش و بعد حس شیرین بالا آوردن بود که مستش می کرد. از آن روز به بعد بود که هر بار با احساس ناراحتی مواجه می شد، توی کوچه یا خیابان می ایستاد بغل جوب و انگشت مینداخت. هنوز مدت زیادی از این حال خوش نگذشته بود که متوجه شد خیلی ها  به این اتفاق حساس شده اند،  توی یک هفته نامه خوانده بود که یکی از مدیران شهرداری  اعلام کرده به دقت این مسئله را زیر نظر دارد و از همه مردم درخواست کرده که برای شناسایی عامل یا عاملین این اتفاق چندش آور کمک کنند، بعد از چند روز در همان هفته نامه عکس چند نفر به عنوان عوامل استفراغ منتشر شده بود و شهردار گفته بود که این افراد دستگیر شده یکعده آدم جز هستند از یک تشکیلات سری بزرگتر که در تلاش است تا انسجام ملی را به خظر بیندازد و به زودی اطلاعات بیشنری از این گروه خرابکار در اختیار شهروندان قرار می دهد و امیدوار است به زودی سرکرده این گروه دستگیر بشود. سرانجام بعد از مدتها بی اهمیتی حالا چنان اهمیتی یافته بود که همه عمر آرزویش را داشت و تقریبا از رسیدن به آن نا امید شده بود. چه کسی فکر می کرد روزی استفراغ به او چنین کمکی بکند و مایه نجاتش باشد؟

زنگ در به صدا در آمد و به طرز گوشخراش و اعصاب خورد کنی ادامه پیدا کرد. او منتظر هیچ کسی نبود و این زنگ مدتها بود که به صدا در نیامده بود، با خودش گیج فکر کرد که چه کسی می تواند باشد، با لختی خودش را از روی رختخواب بلند کرد و به سمت در رفت، از چشمی در که نگاه کرد چند مرد کت شلوار پوش را دید که عینکهای آفتابی یکسانی زده بودند و  خیلی جدی به در خیره شده بودند.

قبل از اینکه بخواهد بترسد یا نگران شود و یا حتی تصمیم بگیرد که فرار کند احساس کرد که دلش یک دل سیر استفراغ می خواهد، لبخند آرامی به روی لبانش نقش بست، بی اعتنا به اخطار کسانی که برای دستگیریش آمده بودند رفت نشست  سر کاسه توالت و حسابی عق زد.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت توسط حسین |

فقط جهت اطلاع :

ظاهرا 29 روز پیش در خمینی شهر 14 مرد به 6 زن تجاوز کردند
فقط 5 روز پیش در کاشمر 11 مرد به یک زن تجاوز کردند
تمام این خیلی مردها ی سرزمین ما ایرانی بودند
.......
حالا شما هی بگویید دموکراسی برای این مردم از نان شب هم واجب تر است

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت توسط حسین |

قرار گذاشته بودند دم ساندویچی پارک که چرت و پرتی بخورند و راه بیفتند به سمت دانشگاه، تا برسند دم در اصلی حتما سر و کله غروب هم پیدا می شد و باران هم اگر میزد که دیگر معرکه بود، میتوانستند خودشان را خاک کنند در این شهر بی در و پیکر.دو سه سالی می شد که  به هم گیر داده بودند. اگر از امروز هزار روز را از دم دانشگاه تا خانه یاسی پیاده با هم می رفتند و سر هزارمین روز هیچ کدام نمی برید قسم خورده بودم که  بنویسمشان.

هنوز روزهای زیادی در پیش بود و من آنچنان خوشبین نبودم ، البته در بی عقلی هیچ کدام شکی نداشتم،اشتباه نکنید، اتفاقا کاملا به آنها می آمد، هر دو از یک قماش بودند کله شق و نفهم، به معنی خوبش البته. مشکل این بود که  شک کرده بودم که بنویسمشان یا نه؟ یعنی با خودم گفتم که اگر قرار است کسی جاودانه شود چرا این دو نفر؟ مگر من و معصومه ازآنها چه کم داشتیم؟ حالا درست است که هر ازگاهی حسابی از خجالت هم در می آمدیم و بالا پایین همدیگر را می کشیدیم و می گذاشتیم به کناری اما به هر حال ما هم بوق نبودیم، کلی با هم عاشقیت کرده بودیم، وایساده بودیم جلوی یک فامیل و گفته بودیم نه....!!!! همین نه گفتن خودش خیلی است، باور کنید. یعنی خیلی دل شیر می خواهد وایستی توی چشم های پدر دختری که عاشق دخترش است و یک ساعت تمام از مضرات بودن تو با دخترش گفته، نگاه کنی و بگویی که هر چه شما گفتید درست اما باز هم می خواهمش تازه بعدش نگاهش را تحمل کنی و چشم هایت را ندزیدی که فکر نکند می ترسی یا کم آورده ای و در دلت فقط خدا خدا کنی که کشیده نخورده از هم خداحافظی کنید و بروید.حالا هزار روز با هم قدم نزده ایم،این به جای خود اما از کجا که یاسی، دختر داستان من به قدر معصومه تاب بیاورد و نترسد از اینکه به قول مادرش هم دین خود را بفروش و هم دنیایش ؟ اصلا این پسر قرتی که  میخواهد هزار روز زیر باران باشد و عشق تراوش کند بلکه من جاودانه اش کنم تحمل دارد کلفت بارش کنند و او به جای اینکه به روی خودش بیاورد شروع کند به جرز دیوار خندیدن آن هم کی؟ درست روز بله برون و جلو همه فک و فامیلا یی که از فلان فیل افتاده اند و نازو اداشان را با تریلی نمی شود جمع کرد.

یاسی و دوست پسر مجهول الهویه اش حسابی کلافه ام کرده بودند

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت توسط حسین |